اين زيباترين لحظه
زندگي من است، زيرا پنج ساعت مانده است كه يا
به معشوقم، بپيوندم و يا حسرت عاشقان را
بخورم
شب یلدای سال 65 !
88/09/30
اين چند روزي را كه بيشتر با بچههاي گردان ولي عصر بودم، بهترين ايام
زندگيام بود.
الان كه اينجا هستم، دلم هواي آنها را ميكند.
حسينيه گردان هميشه شور و حال ديگري داشت.
موقع نماز انسان خود را در بين ملايك مييافت.
آنان عاشقانه گريه ميكنند، معصوميت از چهرهشان ميبارد.
خيلي ها براي عمليات لحظهشماري ميكنند.
وقتي با آنها برخورد ميكني، نميداني چه بگويي، چرا كه با وجود سن كم، بزرگاند و ايثار دارند.
« شهید ابراهیم اصغری 1365/9/30 »
الان كه اينجا هستم، دلم هواي آنها را ميكند.
حسينيه گردان هميشه شور و حال ديگري داشت.
موقع نماز انسان خود را در بين ملايك مييافت.
آنان عاشقانه گريه ميكنند، معصوميت از چهرهشان ميبارد.
خيلي ها براي عمليات لحظهشماري ميكنند.
وقتي با آنها برخورد ميكني، نميداني چه بگويي، چرا كه با وجود سن كم، بزرگاند و ايثار دارند.
« شهید ابراهیم اصغری 1365/9/30 »
نوشته شده توسط
| لینک ثابت |
و ابراهیم غواص شد...
88/09/10
از کیسه برنج برای خود لباس کاراته دوخته بود حتی یک کمربند سبز و یک نانچیکوی محکم برای خودش درست کرده بود. در حیاط خانه از روی کتاب کاراته ای که به انگلیسی بود و قطع بزرگ و نفیسی هم داشت به تمرین فنون کاراته می پرداخت. از تنه درخت حیاط کیسه بوکسی آویزان کرده بود و با آن تمرین می کرد. چوب هاکی داشت در امجدیه با تیم هاکی روی چمن تمرین می کرد دروازه بان هاکی بود. در تیم هندبال هم بود در آن تیم هم دروازه بان بود. دروازه بان تیم فوتبال هم بود در مسابقات زیادی شرکت کرده بود. برنامه کوهنوردی و صخره نوردی اش هر هفته برقرار بود چه تابستان و چه زمستان،عاشق ارتفاع بود.
.
.
.
.
.
و ابراهیم غواص شد...
نوشته شده توسط
| لینک ثابت |

